Articles on this Page
- 10/16/10--05:42:_علت دیوانگی
- 10/23/10--13:49:_میترسم به...
- 12/09/10--06:16:_خسته شدم
- 01/01/11--13:45:_حسرت یار
- 01/24/11--09:20:_تعطیل شد
- 03/03/11--05:20:_برگشتم(به تو...
- 03/13/11--04:15:_دل گرفته من
- 04/05/11--13:32:_داستان(تا...
- 06/25/11--10:20:_فراموشی
- 12/22/11--01:48:_همه چیز رایاد...
More Channels
- Feb 23: Twitter / Favorites from...
- Feb 23: Twitter / Favorites from SQAstudios
- Feb 23: Обои - Скачать...
- Feb 19: Kdykde
- Feb 21: Businesses For Sale in Spain
- Feb 21: Portal Kampanie Społeczne -...
- Dec 4: Gdansk, Weather from Weather...
- Nov 28: . . .C E N C U R E D . . . -...
- Dec 5: Raze.Sohu.Blog
- Dec 4: Joshua Tree, CA Weather from...
- Nov 28: Issuu / Generic / username:scouty
- Aug 20: Blog Martyny Sowińskiej
- Nov 28: 心灵鸡汤
- Nov 27: 肛门湿疹病因
- Nov 20: Blog de biscote18
- Dec 9: wolfy989's gallery
- Nov 18: Comments on: U.S. policy...
- Jan 15: Comment s'inscrire, problèmes...
- Nov 18: Pouùr ceuùx quùi me...
- Aug 16:
- Feb 22: RH Reality Check's Comments -...
- Dec 4: WN.com - Articles related to...
- Nov 28: !! reveillon 2008-2009 !! -...
- Dec 4: backpage.com | miscellaneous |...
- Aug 20: Shitloadofshit's Xanga
- Sep 20: original.cz - Články
- Dec 30: Health At Every Size show on...
- Nov 27: Carpe Diem
- Nov 27: 老人心理
- Jan 18: 交通出行
- Feb 23: Infinite Power Solutions
- Nov 27: banksy arts
- Nov 18: Comments for Gordon And Sarah...
- Nov 28: м[0]α
- Sep 20: 凌云立志的博客
- Jan 29: Davos Notebook
- Nov 24: Bloody Temptation
- Feb 20: backpage.com | automotive |...
- Nov 27: Blog de bulle-dangel
- Nov 24: Mmh .
- Aug 16: Comments on Expanding My...
- Nov 21: Blog de raphouc061
- Nov 20: Bienvenue dans ce temple un...
- Nov 18: It was written in your eyes.
- Feb 19: Haberler.Com
- Feb 4: StumbleUpon | rangan's URL reviews
- Nov 19: rubi perez
- Sep 20: s2 attraqxion
- Nov 28: WhAt A GooD LifE We HAvE...
- Nov 21: Blog de samo-zeen
|
|
Are you the publisher? Claim this channel |
|
Channel Description:
Latest Articles in this Channel:
- 10/16/10--05:42: علت دیوانگی (chan 3117018)
- 10/23/10--13:49: میترسم به روبرو نگاه کنم... (chan 3117018)
- 03/03/11--05:20: برگشتم(به تو نیازمندم) (chan 3117018)
- 03/13/11--04:15: دل گرفته من (chan 3117018)
- 04/05/11--13:32: داستان(تا اخرش بخونید و نصفه ولش نکیند بهترین قسمتش اخرشه...) (chan 3117018)
- 12/22/11--01:48: همه چیز رایاد گرفته ام.................... (chan 3117018)
پزشك قانوني به بيمارستان دولتي سركي كشيد
و مردي را ميان ديوانگان ديد كه به نظر خيلي با هوش مي آمد.
وي او را صدا كرد و كمال مهرباني پرسيد
"مي بخشيد آقا شما را به چه دليل به بيمارستان آورده اند!؟"
مرد در جواب گفت:
آقاي دكتر بنده زني گرفتم كه دختري 18 ساله داشت .
روزي پدرم از اين دختر خوشش آمد و او را گرفت .
از آن روز به بعد زن من مادر زن پدر شوهرش شد .
و چندي بعد دختر زن من كه زن پدرم بود پسري زاييد كه اسمش را چنگيز گذاشت .
چنگيز برادر من شد .زيرا پسر پدرم بود.
اما در همان حال چنگيز نوه زنم بود . و از اين قرار نوه من هم مي شد .
و من پدر بزرگ برادر تني خود شده بودم !
چندي بعد زن من پسري زاييد. و از آن روز زن پدرم .
خواهر ناتني پسرم و حتي مادر يزرگ او شد.
در صورتي كه پسرم. برادر مادر بزرگ خود و حتي نوه او بود.
از طرفي چون مادر فعلي من يعني دختر زنم خواهر پسرم مي شود.
بنده ظاهرا خواهر زاده پسرم شده ام .
ضمنا من پدر مادرم و پدر يزرگ خود هستم .
پس پدرم . هم برادر من است و هم نوه ام!!!!!!
حالا آقاي دكتر اگر شما هم به چنين مصيبتي گرفتار مي شديد .
آيا كارتان به تيمارستان نمي كشيد!!!!؟

دست و دلم باز می لرزد
دلشوره رهایم نمی کند
و تردید چنان به دلم چنگ می زند که دلم می خواهد فرار کنم
کاش فرار میکردم ..
تا به این لحظه این طور در مورد زندگی فکر نکرده بودم
می ترسم به روبرو نگاه کنم
میتر سم از این لحظه ها و لحظه هایی که میرویند
گاهی خوش است گاهی همراه اشک
گاهی این اشک از شادی گاهی از حسرت عشق
لحظاتی که در دل اشوب بر پا میکنند و بیصدا دل را شکسته و میروند
![]()
خدایا این لحظات را بر من اسان گردان تا ارام باشم..
![]()
ذره ذره لحظه ها برایم پر معنا شده است .
.چه بر من خواهد امد؟
دلم می لرزد
دستانم می لرزد
نگاهم می لرزد
غمی در دل دارم ..
خدایا با دل من چه کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدایا دلی به وسعت دریا به من داده ای که محرم اسرار باشم
خدایا حسی عجیب بر من عطا کرده ای حسی که
با یک نگاه از یک کلمه میفهمم در دلش چیست..کیست..
خدایا این عذابم میدهد وقتی که میدانم دروغ تحویلم میدهد
و من به روی خویش نمیاورم تا دلش را نرنجانم..
خسته شدم از کوچه و پس کوچهها، همش کوچه، هی میدوم،
هر دفعه دنبال کسی، دنبال چیزی، این گمشدههای من،
انگار تمامی ندارند، گمشده هم نباشد دنبال خودم میگردم،
خودم هم که نباشم باز می دوم... کوچههای بن بست،
مارپیچهایی که همیشه آخرش به هیچ کجایی ختم نمیشود
همین دیشب آنقدر دویدم که، اشکم درآمد، کوچهها تنگ و گشاد میشدند،
باریک باریک یا پهن پهن، هوا تاریک میشد و بعد از چند لحظه روشن،
سرد بود و بعد اصلن دمای هوا را حس نمیکردم، کف زمین زیر پاهایم،
یخ بسته بود، زمستان بود اما باز هم چند لحظه... بعد هیچی نبود.
توی یکی از پیچها تازه یادم افتاد باید کسی را پیدا کنم
و چیزی به او بگویم همین باعث شد که با اطمینان بدوم،
ترس تمام وجودم را گرفته بود، ترس را خیلی کم احساس کردهام
ولی در آن لحظه از ماندن در کوچهها ترسیدم. بالاخره انتهای کوچهای،
به جایی شبیه پارک یا شاید فضایی که قبلن پارک بوده رسیدم،
سنگی و سرد با هوای مه گرفته، باران، باران هم میبارید،
چرا من خیس نبودم؟ انتهای کوچه ایستاده بودم وقتی متوجه شدم که خیس نشدهام
برگشتم بالای سرم را نگاه کردم، کوچهها، سقف داشتند...
پایم را که در آن جا گذاشتم، خیس آب شدم،
جایی که ایستاده بودم بلند تر از جاهای دیگربود
و روبرویم پلههای پهنی بود که پایین میرفت،
زنی با لباس سیاه و صورت پوشیده با چتری سیاه،
با عجله داشت از پلهها میآمد بالا، به طرف جایی که ایستاده بودم،
مردی با لباس سیاه و صورتی پوشیده چند پله جلوتر از زن و با عجله میآمد،
زن وقتی به او رسید چترش را بست و با زور به دست مرد داد و رفت.
مرد لحظهای مکث کرد و بعد چتر را بالای سرش گرفت و راه افتاد...
و من دیدم که زن کمی جلوتر از مرد و بدون چتر داشت میرفت
و مرد پشت سر او با چتر. آنها رفتند
و من مثل آدمهایی که گیج شده باشند از پلهها پایین رفتم...
کف زمین پر از آب بود و کمی گلآلود، توجهی نکردم و باز دویدم،
سر چهارراهی رسیدم و باز مستقیم رفتم،
انگار که کسی را دیده باشم هی صدایش میزدم که بایستد ولی نه کسی بود و نه صدایی،
زانو زدم روی زمین و خیره شدم به باران...
شب بود و سیاهی و ماه پریده رنگ
من بودم و نگاه سرد و خسته ی مهتاب بی فروغ
همراه با ترنم یک صورت دلربا تنها و بی نصیب
چون آرزوی سرد چون ماه تاب نور
دادم به دست باد همه آرزوی خویش
آهسته در شامگاه می خفت در نگاه من آن عشق ماندگار
آرام و بی صدا
او آن امید جان من آن سایه ی خیال می سوخت
در شرار گرم نگاه خویش
وز عشق های خفته و اندوه مردگان
رنجی نهفته در دل درد آشنای خویش
آن عشق گمشده آن مرد زندگی می خواند
در جبین درخشان ماه تاب:
افسانه ی غم من و شرح جفای خویش
اینک شب است و باز سیاهی و اوج درد
این مرد زندگی تنها و بی پناه
همراه با ترنم یک صوت جانگدار
شاید فقط سکوت ولی نه تکرار یک کلام:
حسرت حسرت حسرت


وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم
وقتی که رفت من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی او تمام کرد من شروع کردم
وقتی او تمام شد من آغاز شدم
و چه سخت است...
تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن...مثل تنها مردن.

پسرکی بود عا شق دخترکی
روزها گذشت و دخترک نیز عاشق شد
هر دو عاشق .دلتنگ. بدون هم زندگی برا شون معنی نداشت
گاهی اوقات که با هم میرفتن بیرون اونقدر مست هم میشدن که فراموش میکردن
مردم دارن نگاه هشون میکنن .اونا همیشه وقتی همدیگه رو میدیدن عشق بازی را
شروع میکردن اونقدر لذت میبردن
که اگه یه روز از هم دور بودن از دلتنگی دق میکردن.
روز ها میگذشت و اونا هم با روزگار عشقشون را نسبت به هم بیشتر بیشتر میکردن
تا گذشت و روزی دخترک حالش بد شد و از حال رفت
پسرک هول شده بود نگران نمیدونست چی کار کنه
سریع اونو به بیمارستان رسوند .
دکتر وقتی اونو ماینه کرد رو به پسرک کرد و گفت با اون چه نسبتی داری؟
پسرک سرش را بالا گرفت
و گفت اون لیلی منه عشق منه من مجنونه اونم من عشق اونم . . .
دکتر از صداقت پسرک خشش امد و به او گفت که حالش خوبه فقط باید یه ازمایش بدهد.
دخترک پس از به هوش امدن وقتی پسرک را دید دردش را فراموش کرد .
اون رفت و ازمایش داد...
روزه بعد پسرک با جواب ازمایش رفت پیش دکتر .
وقتی دکتر جواب ازمایش رو دید دهنش قلف شده بود.
رفت کنار پسرک و با کلی مقدمه چینی به پسرک گفت:...
ناگهان دنیا برای پسرک سیاه شد.
از حال رفت دیگه دوست نداشت چشماش را باز کنه
تا نیمه های شب در خیابان ها قدم میزد قدم هایی پر از نا امیدی
حتی دیگر جواب تلفن های دخترک را هم نمی تونست بده .
روزه بعد با دخترک قرار داشت با نا امیدی رفت.
برای این که دخترک ناراحت نشود به عشق بازی هایش ادامه داد و هیچ نگفت.
ولی دخترک از جواب آزمایش سراغ میگرفت و پسرک هر روز بهانه ای میاورد.
هر روز افسرده و افسرده تر میشد تا اینکه دیگر دخترک تاب نیاورد و از او
خواهش کرد که بگوید .
اونقدر اسرار کرد که پسرک به او گفت :
اگر میخوای بدونی فردا بیا خونه مون تا بهت بگم.
دخترک تعجب کرد آخه تا حالا پسرک از او نخواسته بود که به خونشون برود.
برای آرامش پسرک قبول کرد.
روز بعد دخترک آمد.
ابتدا کمی صحبت کردن و بعد از دقایقی پسرک روبه دختر کرد و به او گفت:
میخواهم امروز با هم س ک س داشته باشیم.
ناگهان دخترک به خود آمد و گفت چی؟!
پسرک گفت : س ک س
دخترک بر خود افسوس میخورد که چرا به او اعتماد کرده و عاشق شده
بلند شد و راه افتاد که برود
ناگهان پسرک جلوی اون ایستاد و بهش گفت: باید امروز با هم س ک س داشته باشیم.
دخترک سیلی محکمی به پسرک زد و به اون گفت خفه شو
پسرک دستای اونو گرفت و با خواهش از او خواست
دخترک با گریه میگفت میدونی الان اولین باری که به من دست زد ی
تو پاک بودی اما چرا حالا ...
پسرک نذاشت چیزه دیگه ای بگه
پسرک اونو گرفت و به سمت اتاق خوابش برد.
دخترک جیق میکشید.
پسرک لباسهای اون را به زور در آورد و بعد از خودش را.
دخترک جیق میکشید التماس میکرد گریه اما . . .
پسرک به دخترک تجاوز کرد و دخترک هیچ کاری نمی تونست بکند و
فقط گریه میکرد به حال خودش که چرا. . .
بعد از تمام شدن کارش کنار دخترک دراز کشید و اشکاش را پاک میکرد
و آروم موهاش را نوازش میکرد.
دخترک دیگر حتی توان نداشت دست پسرک را کنار بزند.
فقط میگفت: خیلی پستی کثافت و به حرفاش ادامه میداد
پسرک بعد از سکوتی طولانی به حرف اومد و با لبخندی معصومانه گفت:
حالا دیگه منم ایدز دارم !!!!!!!!!!!!!!
ناگهان دخترک ساکت شد هیچ نگفت و فقط به چشمانه پسرک خیره شده بود.
با بغض سنگینی به پسرک گفت یعنی من . . .
بغض شکست و اشک هایش جاری شد
با خود میگفت : او چقدر عاشقم بود؟!
پسرک اورا در آغوش کشید
پسرک هم دیگر نمیتوانست او را ساکت کند
چون چشم های خودش هم خیسه خیس بود.
در آغوش هم عریان به خواب رفتند و فردا دیگر بیدار نشدند.
تب تلخ فراموشی
پر از تکراره این واژه
برای من ، برای تو پر از اندوهه این واژه
برای تو !!؟؟
نه این شوخیست
برای تو چقدر ساده است این واژه
نمیدانی
فراموشی - همین کوتاه دردآور-
چگونه جان من را بر لبم آورد
نمیدانی فراموشی چگونه نقش میبندد
چگونه زجر می آرد
نمیدانی ، نمیدانی
تو آسان میروی و بر لبانت نقش میبندد ، فراموشی
چگونه چشم بربندم ؟
چگونه دل بگیرم از نگاهت ؟
تو نمیدانی
تو از سنگی و حال آب را آخر چه میدانی ؟
چه گویم بس که بی رحمی و مغروری
برو ، اینگونه ماندن را نمیخواهم
برو ، باشد ، خداحافظ
برو ، در خاطرت باشد نبخشیدم تو را آخر خداحافظ
برو ، تا آخر عمرت خداحافظ
برو ، باشی همیشه در پناه آه دلسوزم خداحافظ


" میرسد روزی که بی هم میشویم یک به یک از جمع هم کم میشویم /میرسد روزی که ما در خاطرات موجب خندیدن و غم میشویم / گاه گاهی یاد ما کن ای رفیق میرسد روزی که بی هم میشویم " 







